لسان الملك سپهر

344

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

حقيقت حال را مكشوف دارد ، پس صفيه به خانهء خديجه درآمد و خديجه از قدم او شاد شد و او را سخت گرامى بداشت و فرمود : از بهر او خوردنى حاضر كنند . صفيه گفت : اى خديجه من از بهر طعام نيامده‌ام . مىخواهم بدانم آن كلام كه شنيده‌ام از در صدق است يا بر كذب باشد ؟ خديجه گفت : آنچه شنيدى جز به راست مدان ، همانا من جلالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را دانسته‌ام و مزاوجت و مضاجعت او را غنيمتى بزرگ مىدانم و كابين را نيز بر مال خويشتن بسته‌ام . صفيه از اين سخن شادان و خندان شد و گفت : اى خديجه سوگند با خداى كه در حب محمّد صلّى اللّه عليه و آله معذورى و تاكنون چشمى مانند نور محبوب تو نديده است و گوشى عذب‌تر از كلام او نشنيده‌اى و اين شعر بخواند : بيت اللّه اكبر كلّ الحسن فى العرب * كم تحت غرّة هذا البدر من عجب قوامه تمّ ان مالت ذوانبه * من خلفه فهى تغنيه عن الادب تبّت يدا لائمى فيه و حاسده * و ليس فى سواه قطّ من ارب و خديجه او را خلعتى شايسته كرد . خواستارى بنى هاشم خديجه را پس صفيه شاد و خرّم مراجعت نموده با برادران گفت : خديجه جلالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را نزد خداى او دانسته برخيزيد و به خواستارى نزديك خويلد رويد . ايشان همگى شاد شدند ، جز ابو لهب كه به آن حضرت كين و حسد داشت . بالجمله ابو طالب ، رسول خداى را جامهء نيكو در بر كرد و شمشير هندى بر كمر بست و بر اسب تازى برنشاند و اعمام گرامش گرد او را فرو گرفتند و همچنان او را به خانهء خويلد درآوردند . چون خويلد ، بنى هاشم را نگريست برخاست و گفت : مرحبا و أهلا و قدم ايشان را مبارك داشت . ابو طالب فرمود : اى خويلد ، ما از يك نژاديم و فرزندان يك پدريم ، اينك از بهر حاجتى به سوى تو آمده‌ايم و مىخواهيم در ميان زن و مردى زناشوئى افكنيم و پيوندى كنيم . خويلد گفت : آن زن كيست و آن مرد كدام است ؟ ابو طالب